داوود در دعاهاي خود مي گفت : «بارالها !من دوستي تو و دوستي آن که دوستت دارد و کرداري که مرا به دوستي ات مي رساند، از تو درخواست مي کنم . بارالها !دوستي ات را نزدم محبوب تر از خودم، خانواده ام و آب خُنکْ قرار ده» . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
کاش ماهي بودم و هميشه با آب ميثاقي دوباره داشتم
 || مدیریت  ||  شناسنامه  || پست الکترونيــک  ||  RSS  ||  Atom  ||
   1   2   3      >
+ انشاءالله قسمت همه ي ما بشه......

هيوا :: چهارشنبه 22/1/1386 ساعت 10:2 صبح

يادم آمد روزي که روي سخره کنار هم ايستاديم به آسمان نگاه کرديم با هم عهد بستيم به گفته هاي آسما ن گوش جان سپرديم که ناگهان صدايي از خاک برخاست ما روي او سنگيني مي کرديم آن گاه  رودخانه از ما دفاع کرد او به روي خاک آمد و تازگي به خاک داد خاک را آرام کرد و ما روي آن راه رفتيم جاي پاهايمان را مي ديديم پرندگان با صداهايشان ما را به سوي آن کسي که در آسمان ها بود مي خواندند ما به را ه ادامه ميداديم به جايي رسيديم انسانهايي را ديديم که سوار بر ابرها مي شدند و بالاوبالاتر مي رفتند تا جايي که ديگر چشمهايمان قدرت ديدن آنها را نداشت ما نيز آرزو کرديم اي کاش ما هم بر آن ابر ها سوار مي شديم که يکدفعه ابري به کنار ما آمد و به ما گفت سوار شويد ما نيز سوار شديم ما هم مانند مسافران قبلي بالا و بالاتر رفتيم تا به جايي رسيديم که بايد پياده ميشديم آنجا سکوت و آرامش بود صداي چه چه بلبلان را ميشنيديم  ميوه هاي تازه را بر روي درختان ميديديم و بوي گلها هم چون نسيم بر صورتمان سايه مي افکند به دروازه اي اصلي رسيديم فرشته هاي زيبايي را که دربان آنجا بودند وبه ما خوش آمد ميگفتند ديديم اسم آن شهر زيبا بهشت هميشه جاودان بودپس ما به آنجا رفتيم تا براي هميشه آنجا زندگي کنيم...


 


                                                                                                               


 


                                                                                                            (آمين يا رب العالمين)


نوشته هاي ديگران()

+ خدا کمکم کن

هيوا :: سه‏شنبه 22/12/1385 ساعت 4:3 عصر

نميدونم بايد چه کار کنم از کي بايد کمک بخواهم از وجدانم يا از دنيا يا از خدا

نوشته هاي ديگران()

+ نميدونم خوشحال باشم يا شادمان ؟

هيوا :: سه‏شنبه 22/12/1385 ساعت 3:50 عصر

سلام سلامي به سردي دلهاي از ياد رفته سلام سلامي به زشتي مردمان گربه سفت سلامي به بوي هر چه معرفت


ديروز دوشنبه 21/12/85 اين سال شوم و بديمن بود که بدترين رخداد زندگيم اتفاق افتاد


ديگه از همه دنيا متنفرم از همه آدمها يه چينش بد تو ذهنمه از همه بدم مياد... از همه آدمها...جز آدمکها 


نوشته هاي ديگران()

+ نميدونم چي بگم

هيوا :: شنبه 5/12/1385 ساعت 10:29 صبح

امروز يه حس عجيبي دارم يه حس خوشحالي يه حس دلشوره يه حس عجيب نميدونم........

نوشته هاي ديگران()

+ قطره بارانم

هيوا :: شنبه 5/12/1385 ساعت 10:18 صبح

تنهايي رو دوست دارم با همه بيقراريش زندگي رو دوست دارم با همه بد بياريش عشق رو دوست دارم باهمه بي وفاييش


  


نوشته هاي ديگران()

   1   2   3      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[22/1/1386- 10:2 ص] انشاءالله قسمت همه ي ما بشه......
[22/12/1385- 4:3 ع] خدا کمکم کن
[22/12/1385- 3:50 ع] نميدونم خوشحال باشم يا شادمان ؟
[5/12/1385- 10:29 ص] نميدونم چي بگم
[5/12/1385- 10:18 ص] قطره بارانم
[28/11/1385- 9:51 ص] يه حس خاص به من ميگه ديگه تو دنيا کاري ندارم
[28/11/1385- 9:45 ص] هيچکي منو دوست نداره
[23/11/1385- 11:57 ص] هرگز از اميدت نااميد نشده ام خداي مهربانم
[21/11/1385- 11:43 ص] بابا تو ديگه کي هستي
[21/11/1385- 11:41 ص] جيگرتو خام خام
[21/11/1385- 11:20 ص] چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

About Us!
کاش ماهي بودم و هميشه با آب ميثاقي دوباره داشتم
هيوا[11]
بسيار انتقاد پذير و شوخ طبع
Hit
مجوع بازديدها: 442 بازديد

امروز: 0 بازديد

ديروز: 4 بازديد

Submit mail

نام:

ايميل: